آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

زمستان98

  تا دیروز که هوا سرد بود و تقریبا هفته ای یه بار یا دو هفته یه بار برف  میومد به دلم نوید اسفند میدادم. من عاشق ماه اسفندم مخصوصا 10 روز آخر که حال و هوای شهر و فضاش بوی عجیبی برام داره. بازارهای محلی و دستفروش هایی که راهروهای خیابون رو با تزیینات سفره هفت سین زیبا می کردن. همه این انتظارات ناگهان با ورود ویروسی ناشناخته و عجیب به پایان رسید. فضای شهر پر شد از سکوت و تلخی و لحظاتی که نشون میده عید امسال در سکوتی برگزار خواهد شد. بگذریم عزیزان من.برنامه های سفر عید ما با شرایطی که بوجود اومد تنها به خونه ختم میشه و شاید به منزل باباحاجی اینا. زمستان هم با اتفاق های تلخ و شیرینش...
19 اسفند 1398

پاییز 98(خاطرات علی)

علی پسرک پر احساس من! انگار خدا تمام احساس عالم رو در وجود کوچک تو نهاده .تو که هر صبح و شام سر بر دستهای من میگذاری و تنها عشق رو به من هدیه میدی. گاه فکر می کنم چرا باید اینقدر غمگین باشم. چرا ناراحتم که چرا با من چنان رفتار شده ،؟ چرا محبت های من اینگونه جواب داره؟ باید تمام این چراهای زندگی رو با وجود تو به دور بیندازم. تو که همیشه مهر میگویی  و محبت . تو که همیشه اظهار دلتنگی میکنی؟ " مامان تو چقدر مهربونی؟ مامانی تو چقدر نرمی؟ آدم دلش میخواد همیشه  رو پاهای تو بخوابه. مامانی چقدر دلم برات تنگ شده بود. مامانی زودی بیا دنبالم" مگه میشه با این همه محبت و عشق ناراحت بود. باید شاد...
13 بهمن 1398
1